سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

eshgham,sevda

خرداد 94

سلام دخمل کوچولوی ناز نازی من. همین الان مامان دلش برات یه ذره شده خوشگل من. نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده و خیلی هم دلم گرفته. تو این ماه یکبار دو نفری رفتیم سرزمین افتاب. تمام مدت دست شما تو دست من بود و تو استخر کودکان بودیم. در کل چهار ساعت اونجا بودیم و خیلی به شما خوش گذشت. تعطیلات 14 . 15 ماه رو سه تایی رفتیم باغ. خداروشکر خیلی خوش گذشت. راستی مامان زری هم از 11 خرداد رفت عروسی فرزاد خاله مریم جون. روز اول که من مرخصی گرفتم. روز دوم از ساعت 10.5 تا چهار رفتیم با هم شرکت. اونجا چند باری در حد چند دقیقه ای نق نق کردی ولی خداروشکر اصلا اذیت نکردی. و روز سوم هم صبح رفتیم دنبال خاله الهام و با شما رفتیم باغ و من 3 ساعتی رفتم کارخونه...
24 خرداد 1394

شیرین زبونی دخمل من

سلام عزیز مامان نمی دونی که چقدر شیرین زبون و چل چلی شدی. مرتب حرف می زنی. بعضی اوقات خندم می گیره از حرفهایی که می زنی. کلی با بچه هات بازی می کنی. با همه چیز صحبت می کنی و همه رو در قالب بچه هات می بری. بعضی اوقات که با مامان و بابا بازی می کنی به ما می گی بچه ها. مثلا می گی بچهها جوجه داره میره بیرون. یادم رفت بهت بگم برات 18 تا جوجه خریده بودیم تو باغ که متاسفانه خیلی هاشون به علت بیماری فوت شدن.خلاشه برای اونها هم کلی غصه خوردی. برات یک چند جمله از حرفهای بامزت می زارم. بیا کالسکه خجالت نکش ، کاریت ندارم می خوام بازی کنم. جان خدا بیا دیگه لاقر ( منظورت حداقل است) خدا کورت می کنه ها بچه مردم گناه داره. پای حسنت کنده شده...
4 خرداد 1394
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد